کنگره آزادی ایران و مسئلهی اصلی: حاکمیت مردم یا مصرف خروجی نخبگان؟
▶ گوش دادن به این مقاله
این یادداشت بازنویسیِ تمیزشدهی چند ویدیویی است که بهصورت بداهه دربارهی ifcongress.org ضبط کردهام. کوشیدهام لحن گفتاری حفظ شود اما متن خواندنی باشد.
۱. یک شروع، با همهی کاستیهایش
کنگرهی آزادی ایران، با همهی کاستیهایش، به هر حال راه افتاد. دارد فضایی میسازد که در آن سازوکار دموکراتیکی شکل بگیرد، در دورههایی منظم نماینده انتخاب شود و به موضوعات مربوط به ایران پرداخته شود. در دورهی نخست، کاستیهایی دیدیم: شکل رایگیری، کیفیت معرفی نامزدها، روشن نبودن برنامهها و نظایر اینها. هیچکدام چشمگیر نبود، اما هیچکدام هم بیاهمیت نیست.
از سوی دیگر، روشن است که افراد حاضر در این مجموعه عمدتن حرفهایاند و هرکدام در نهادی کار میکنند. اگر گفتوگوی درونیشان منسجم پیش برود و تبادل دانش جدی گرفته شود، تبعن بسیاری از مشکلاتی که در تصمیمسازی و در رابطه با مردم با آن روبهرو میشوند قابل حل است. اما میخواهم از زاویهی دیگری به ماجرا نگاه کنم.
۲. شناختهشدگی برابر با صلاحیت نیست
ما با مجموعهای روبهروییم که اعضایش، بهاقتضای کنش حرفهایشان، با بدنهی جامعه فاصله دارند. به یک تعریف، میتوان اینها را «الیت» یا چهرههای شناختهشدهی جامعه دانست. این شناختهشدگی همزمان بهمعنای اعتبار است و لزومن بهمعنای تخصص یا «بهترین گزینه بودن» برای این کار نیست.
چرا نیست؟ چون این افراد تا امروز از ظرفیتهای شخصی، نهادی و بخت و اقبال خود استفاده کردهاند، اما هیچگاه در موقعیتی نبودهاند که عیارشان در رقابتی باز با دیگران سنجیده شود. هیچکس صرفن «تکنیکال» نیست؛ هرکدام نقش سیاسی، اجتماعی و رسانهای هم بازی میکنند و سرمایههای گوناگونی را برای کارشان خرج میکنند. اما اگر بنا باشد فقط بر مبنای کیفیتِ کار فنی ارزیابیشان کنیم — چه افراد و چه زیرنهادهایی که در دل این مجموعه شکل میگیرند — احتمالن نمونههای زیادی، ایرانی و غیرایرانی، در بیرونِ این مجموعه پیدا میشود که میتوانند همان خدمت را با کیفیتی بالاتر تحویل دهند. شاید هم نه؛ این چیزی است که باید سنجیده شود، نه فرض شود.
۳. مسئلهی اصلی: نهاد نخبهگرا و خود جامعه کجاست؟
وقتی نهادی نخبهگرا داری، نخستین پرسش این است: خودِ جامعه کجاست؟
بخشی از ارتباط جامعه با چنین نهادی بهخاطر خصومت حکومت اسلامی با جریان آزاد اطلاعات و سرکوب در وضعیت جنگی قطع شده است. اما هشت-ده میلیون ایرانی بیرون از ایران هم هستند که میتوانند در سازوکارهای دموکراتیکِ نهاد سیاسیای در مقیاسی که کنگرهی آزادی ایران برایش خیز برداشته، نقشآفرین باشند. پس نمیتوان همهچیز را به محدودیت دسترسی به داخل ایران فروکاست.
چطور میشود از منافع مردم در برابر نهادهایی مثل دولت، نهادهای شبهدولتی و نهادهای کشوریِ نخبهگرا دفاع کرد؟ این پرسش به این معنا نیست که این نهادها لزومن به ضرر مردم کار میکنند. اما این نهادها با محدودیتهای جدی روبهرویند: خیز برای کارهای بزرگ کشوری با ظرفیت انسانی محدود. توجه کنید که این مجموعه در نهایت با حدود ۲۵۰ تا ۲۷۰ نفرِ مستقیم کار میکند. اگر سازوکار مناسبی حتی برای ارتباط با اعضای تیمهای خودش نداشته باشد، چند نقص از پی هم میآید: مشورت کافی صورت نمیگیرد، تصمیمها کیفیت لازم را پیدا نمیکنند، و رابطه با جامعه به یک رابطهی یکسویهی «اعلامِ خروجی» تقلیل مییابد.
فرض من این است که جامعه، اگر ارتباطاتش برقرار باشد، از نهادهای اینچنینیاش قویتر است. اگر این فرض را نپذیریم، یعنی داریم جامعه را طفل میانگاریم — یا واقعن جامعه را احمق میدانیم و رویش حساب نمیکنیم. وقتی روی جامعه حساب نمیکنیم، طبیعی است که برایش برنامهریزی هم نمیکنیم.
۴. مسئولیت دوسویه
کنگرهی آزادی ایران یا هر نهاد مشابهی که از این پس بیاید، یک مسئولیت دارد و ما بهعنوان مردم یک مسئولیت. مسئولیت ما: محافظت از حاکمیت مردم بر نهاد کشوری است و مسئولیت آنها: برقرار کردن رابطهی واقعی میان مردم و نهاد.
بخشی از نبودِ این رابطها — این interfaceها، این واسطهها میان مردم و نهاد — به وضعیت اضطراری، محیط متخاصم و پراکندگی نیروهای اپوزیسیون برمیگردد. اما بخش بزرگی هم جای دیگری است: این نهادها یا آگاهی لازم نسبت به این نیاز را ندارند یا لزومش را احساس نمیکنند. اگر آگاهی نداشته باشند، باز هم مسئولیت — هم دروننهادی و هم اجتماعی — این است که آگاهشان کنیم؛ که نقاط اتصال با جامعه ساخته و بازسازی شود تا جامعه حاکم بر سیاست باشد.
وقتی نهاد بزرگی مثل کنگرهی آزادی ایران برای رفع پراکندگی سیاسی پدید میآید، مردم بهصورت خودبهخود مسئولیت پیدا میکنند که تضمین بیاورند: تضمین اینکه آنها — مردم — حاکم بر اتفاقاتِ این نهادند. چه ۸۵-۹۰ میلیون نفرمان در ایران اسیر باشیم، چه ده میلیون نفرمان در بیرون آواره، چه روزی همهمان در کشور باشیم: مسئولیت اول ما تضمین حاکمیت مردم بر سیاست است.
مسئولیت نهادی هم این است که تضمین کند کلیدِ جریان تصمیمسازی، متولیاش و آنچه از آن میگذرد، نظر مردم و خود مردم است، با در نظر گرفتن امکان نفوذ حکومت اسلامی، و مبارزه با آن. باید توجه داشت که این خطر نباید بهانهای برای بستن راه بر مردم و اعتماد کامل به نخبگان شود.
۵. چطور این را در یک سیستم نخبهگرا پیاده کنیم؟
پاسخِ کوتاه: مذاکره و طراحی مشترک.
- تیم «جمهور» پیشنهاد مشخصی دارد: سازوکار تصمیمسازیتان را روی ابزارهای استاندارد و متنبازِ Digital Democracy تعریف کنید.
- یک حزب — مثلن بخشی از ائتلاف کوردستان — میتواند مسئولیت خود را اینگونه تعریف کند که مطمئن شود مشورت پیش از تصمیم صورت میگیرد و در بزنگاهها نظر مردم گرفته میشود. چرا چنین نیرویی برای این کار مناسب است؟ چون از یک تجربهی زیستهی بهحاشیهراندهشدگی برخوردار است و در مقابل کاستیهای سیاسیِ آمیخته با خشونت ملی و تباریِ حکومت اسلامی، با خودسازماندهی پاسخ داده است.
وظیفهی این آدمها در نهادهایی مثل کنگرهی آزادی ایران — اگر پیام را میشنوند — این است که interfaceها را، این واسطهها میان دو جنسِ متفاوت در فضای سیاستورزی را، تضمین کنند: جنسِ مردم و جنسِ نهادهای سیاسی-شبهدولتی. اگر این دو نتوانند با یکدیگر ترکیب شوند، اگر نقطهی اتصال نداشته باشند، وضع خراب میشود.
۶. نقش رسانه: از سلبریتیسازی تا روزنامهنگاری مسئول
رسانهی جریان اصلیِ فارسی در حال بازیابی هویت و حیثیت خود است. لحظهای از «منوتو»، «ایران اینترنشنال»، «سیمای آزادی» و کانالهای حزبی فاصله بگیرید: میبینید Voice of America، با همهی وابستگیاش به وزارت خارجهی آمریکا، میکوشد بر دانش، تجربه و وجدان روزنامهنگاران خود تکیه کند. خوشبینانه فرض کنیم سیاست ایالات متحده مستقیم در این تأثیر نمیگذارد که ما — مثلن — با آقای زمانی پس از تکمیل چرخهی تصمیمسازیِ دورهی اول کنگره روبهرو بشویم: نه در مسیر طراحی، نه پیش از طراحی، نه در حین آن، نه بهعنوان ناظر بر رویدادها — بلکه بهعنوان «مشتریان محصول آماده».
ما در برابر رسانه چه مسئولیتی داریم؟ چند روز پیش خانم خضرحیدری نوشت سؤالهایتان را از ما بپرسید. تقریبن همهی سؤالها این بود که: گذشتهات را بیا توضیح بده. مسئلهی شهروندیِ ما این نیست که فقط گذشتهی طرف را ارزیابی کنیم. ما باید تحلیلِ امروز هم داشته باشیم: چه اتفاقی الان دارد میافتد، منطبق با نیازهای امروز چه باید بشود، و بر اساس آن، خواستِ خود را — فشار افکار عمومی را — از مسیر رسانه به نهادهای تأسیسیمان تحمیل کنیم.
برای این هیچ تضمینی وجود ندارد، مگر اینکه خواست مردم چنین باشد و چنین اعمال شود.
اینکه فقط در گذشته ریشه داشته باشی، در مقیاس انسانی و سیاسیِ کشوری بلازده مثل ایران، هیچ رجحان و اعتباری برایت نمیسازد. تو زمانی اعتبار داری که نهتنها ریشه در تاریخ داشته باشی — یعنی پای در تاریخ داشته باشی، آموختههایت از کاستیها و خطاهای پیشین را با خودت حمل کنی و به وضعیت حال بیاوری — بلکه موظف باشی، در یک نگاه چنددانشی، وضعیت حال را رصد کنی، اتفاقات درون و بیرون و در مرز نهاد را بسنجی، و به آینده نگاه کنی، و برای آیندهی مطلوب برنامه بدهی.
به این میگویند تاریخبنیان، با تحلیل روز، برای آینده. باید چنین باشد. ما باید رسانه را به این سمت بکشانیم.
دو تلهی روزنامهنگاری امروز
- روزنامهنگاری بهمثابهی نگارش روزانهی صرف. احمقانهترین حالتی که میتوانیم در آن گرفتار شویم.
- برخورد صرفن توصیفی-تفسیریِ دانشگاهی با مسئلهای به بزرگی مسئلهی ایران: تحلیلِ مدامِ وضعیتِ شکسته و گسستهی فعلی. شغلِ یک ایرانشناسِ معمولی یا نهادهای مطالعات ایران تقلیل یافته به اینکه از تفسیرِ ازهمگسیختگی پول دربیاورند. در محصول اینها چیزی پیدا نمیکنی که بگوید آیندهی مطلوب چه باید باشد، مبتنی بر تاریخ و ظرفیتها و تحلیلِ وضعیت حال.
روزنامهنگار باید به نهادهای چنددانشی بچسبد، تحلیل خود را گسترده کند، از تمام زوایا نگاه کند و به افرادی متصل شود که میخواهند با سیاست، آینده را طراحی کنند. و باید یک مؤلفهی اخلاقی به این بیفزاید — چون نهادهای سیاسی ممکن است نخبهگرا باشند و در مسیر رسیدن به تصمیم پاسخگو نباشند و فقط تصمیمهای نهایی را گزارش دهند. این نوعی از بیاخلاقی است.
نمونهی مشخص: یک مصاحبه که سوالهای اصلی را نمیپرسد
وقتی یک نهاد را به نام کنگرهی آزادی ایران میگیری و از داخلش یک شخصیت بیرون میکشی که به زعم خودت کلیدی است — درحالیکه شخصیتهای کلیدیِ آن نهاد لزومن یک نفر نیستند، بلکه مجموعهای از افراد و روابطاند — این «گلچینی» خودش یک نوع محصولسازی است. نان را جلوی مخاطب میگذاری: نباید بپرسد توی این نان چیست، چطور پختی، چقدرش گلوتن دارد، چه میخوریم رودل نکنیم؟ نه، میگویی این سوالها را از من نپرس؛ من یک تحلیلِ نیمهعمیق دربارهی وضعیت روز ارائه دادم و مسئولیت روزنامهنگاری من همینجا تمام شد.
شما با شخصیتی آشنا شدید: «پاکدستِ مالی، پولساز، منتقد، با زاویهی مشخصی نسبت به حکومت اسلامی». اما از او نمیپرسند:
شما زمانی که فعالیت گستردهی مالی در ایران داشتید، در دورانی که نقض فاحشِ روزانهی حقوق بشر در جریان بود، آیا بخشی از رفتار حکومت را با ادامهی فعالیت اقتصادی خود مشروع نمیانگاشتید؟ یا موضعتان این بود که من فقط به اقتصاد خودم میپردازم و کاری به مدنیت و سیاست و حقوق ندارم؟ این چشمپوشی نسبت به اخلاق، آیا اجازه دارد از فضای اقتصادی به فضای سیاسی — آن هم فضای سیاسیِ تأسیسی که قرار است پاسخی به شکستهای قبلی ما باشد — وارد شود؟
این پرسشها سؤالهای ماست. روزنامهنگار اگر نپرسد، ما باید بپرسیم. چون «واو»ها و «کاما»ها و حذفها و تاکیدها در این متون بنیادین، در این کنشهای جمعی، در آیندهی نزدیک و میانمدت سرنوشت دهها هزار نفر را تعیین میکنند. کافی است یک «واو» اشتباه جایی باشد تا ببینی پشتش چقدر داستان بوده و بعدش چقدر داستان ساخته میشود.
۷. توسعه به پایین
اگر نهادهای سیاسی «توسعه به بالا» میدهند — کسانی را در راس مینشانند — کارِ ما توسعه به پایین دادن است: تضمین اینکه ارتباط فرد با حاکمیت بر سیاست برقرار است.
اینجا باید روزنامهنگار را مسئول کنیم. باید پژوهشگر را مسئول کنیم. به آنها بگوییم: نانی که تو میخوری از تفسیر فلاکت و تحلیلِ وضعیتِ شکستِ فعلی است، و این یعنی سربازی برای حفظ وضع موجود. تو موظفی همزمان دربارهی سازوکارها و چارچوبهایی صحبت کنی که آیندههای جایگزینِ مطلوب را برای ما توسعه میدهند.
این دو را باید به هم وصل کنیم: روزنامهنگار و دانشمند را، در فضایی چنددانشی، در فضایی که اخلاق هم شریکِ سیاست است، در محل تأسیس و تدوینِ چارچوبهایی بنشانیم که از دلشان نهادها و روابطی برای ساخت آیندهی مطلوب بیرون میآید.
۸. سلبریتیشدن: تلهی مشترکِ روزنامهنگار و سیاستگذار
روزنامهنگار را اگر رها کنی، تبدیل به سلبریتی میشود. خانم فهیمه خضرحیدری یک تار مو فاصله دارد با یک سلبریتی سیاسی-رسانهای. آقای مجید زمانی و همهی کسانی که در آن کنگرهاند یک قدم فاصله دارند با اینکه از نخبگان حوزههای مختلف به «نخبگان سیاسیِ غیرقابلدسترس» تبدیل شوند. کلِ این نهاد ممکن است در طراحیاش چیزی بسازد که همیشه ما را چند روز و چند هفته از تصمیمگیریها عقب نگه دارد. یعنی ما همیشه در حالِ مصرفِ خروجیِ آنهاییم.
همانطور که در برابر حکومت اسلامی اغلب reactive و واکنشی عمل میکنیم، رابطهای هم که با نهادهای تازهتأسیس میسازیم — برای پل زدن میان شهروند و این نهادها — اگر مراقب نباشیم، باز هم رابطهای reactive خواهد بود. ما باید از این چرخه بیرون بیاییم. باید سدّ این جریانها باشیم — نه بهمعنای مانعِ فعالیت، بلکه بهمعنای تضمینِ اینکه اخلاق در کنار سیاست است، اقتصاد و سیاست همراه با اخلاقاند، و حقوق مردم به رسمیت شناخته میشود.
حقوق مردم نیاز به تضمین دارد. تضمین، نه بهمعنای اینکه خودمان بنویسیمش و طرفِ مقابل بگوید چشم اجرا میکنم. تیغِ نقد باید همینجا باشد، نه در گفتوگوی پسینی و گلهگذاریِ بعد از تصمیم.
۹. در یک خلأ سیاسی، مسئولیت ما چیست؟
اینکه یک نهاد برای خودش یک تلویزیون broadcast میکند، مسئولیت ما را قطع نمیکند. اینکه این تلویزیون را دهها میلیون نفر میبینند، مسئولیت ما را زیادتر میکند. ما موظفیم بهاندازهی رسانشِ اینها، برای خود مسئولیت تعریف کنیم. این دربارهی سیاستِ دستگاه خارجهی ایالات متحده هم صادق است و دربارهی هر نهاد سیاسیِ بینالمللیِ دیگر.
اگر نهادی به نام «کنگرهی آزادی ایران» پدید میآید — همین که اسم «آزادی» و «ایران» را بر خود میگذارد و چند ایرانی را در فضایی که خلأ سیاسی هست گرد هم میآورد — وزن سنگینی برمیدارد. ما، بهعنوان مردمانی که آنها مخاطب قرارمان دادهاند، در مرحلهی نخست در صداقتشان شک نمیکنیم. اما باید تضمین بیاوریم که کارِ صادقانه و مسئولانه انجام میدهند. ما موظفیم برای این تضمین، ابزار اجرایی بسازیم.
ما در برابر کنگرهی آزادی ایران بهمعنای یک نهاد رقیب یا مقابلهجو نیستیم. ما تضمینِ سطح دسترسیِ بالا میخواهیم، و تضمینِ حاکمیت بر سیاستورزی ایرانی. این تضمینی است که میخواهیم.
در برابر رسانهی جریان اصلیِ فارسی هم باید مراقب باشیم: اگر کارِ کمپینی و حزبی کرد، رسوایش کنیم؛ و اگر فقط کارِ رسانهای میکند، باید مطمئن شویم در تحلیل روز و انعکاس مسائل روز غرق نمیشود. روزِ ما همزمان اجتماعی، سیاسی، مدنی، تاریخی، امنیتی، دفاعی و روانی است. رسانه نمیتواند صرفن آینهی وضعِ روز باشد — آنهم به اندازهی پهنای دوربین و میکروفون و روابط درونیِ خودش.
۱۰. منابع محدود ما، در یک orchestration
ما دسترسی به آن منابع و چند صد سال سیاستِ نهادینهشده و پول و قدرت و نفوذ و دانش و آگاهیِ بسیاری از این نهادها — که برای ما تعریف میشوند یا گاه به ما تحمیل میشوند — نداریم. باید مراقب باشیم منابع محدودمان را در یک orchestration — یک هماهنگیِ جمعی — به کار ببندیم: هم در برابر هرز رفتنِ نهادها، هم در برابر تعدی و تعرض، و هم در برابر تعریف ناقص از مسئلهای که ما داریم.
طراحیِ این سیستمها باید نیازسنجیِ ما را با تمام وجوه، درهمتنیدگی و بههمپیوستگیاش به رسمیت بشناسد و اجرا کند. این خودبهخود پیش نمیآید. باید مردم بسازندش.
جمعبندی: از مصرفکنندهی خروجی تا حاکمِ بر فرایند
در این خلأ سیاسی — در زمانی که مشروعیتِ نهادهای پیشین، که با زور و اسلحه و زیرساختهای فرهنگیِ ضعیف بر ما چیره بودند، رو به تضعیف است — نهادهای جدیدی شکل میگیرند. هرکس مدعیِ «ایران» و «آزادی» میشود، رسانهای فارسیزبان طراحی میکند، محصولِ سیاسی برای ما میسازد. ما در صداقتِ اولیهاش شک نمیکنیم — اما تضمینش را از خودش نمیپذیریم. تضمین را ما میسازیم.
سه مطالبهی حداقلی، اگر بخواهم خلاصه کنم:
- شفافیت فرایندی: انتشار روشنِ قواعد تصمیمسازی، نقشها، زمانبندیها، و مسئولیتها.
- مشورت پیش از تصمیم: کانالهای واقعیِ مشارکت عمومی، نه دریافت واکنش پس از اعلامِ تصمیم.
- پیوست اخلاقی و حقوقی: هر تصمیم مهم باید از منظر حقوق مردم، پیامد اجتماعی و مسئولیتپذیری عمومی سنجیده شود.
کنگرهی آزادی ایران یا هر چه بعد از این بیاید، فرصت است و خطر. فرصت، چون میتواند پراکندگیِ سیاسی را کاهش دهد. خطر، چون میتواند بیآنکه قصدش را داشته باشد، فاصلهی نهاد و جامعه را بازتولید کند و ما را برای همیشه به مصرفکنندهی محصولِ آماده تبدیل کند.
موضع مسئولانه نه تخریب است، نه شیفتگی. موضع مسئولانه، مطالبهی تضمین است.