چرا اپوزیسیون ایرانی «قبیله» را به «پیروزی» ترجیح میدهد؟
سالهاست که ناظران و کنشگران دیاسپورای ایرانی از یک الگوی تکراری و فرساینده رنج میبرند: سازمانهایی که به جای همکاری، رقابت میکنند؛ کارهای موازی را بارها تکرار میکنند و در برابر هرگونه استراتژی متمرکز، مقاومت نشان میدهند. در نگاه اول، این وضع ناشی از «ناکارآمدی فنی» به نظر میرسد، اما واقعیت تلختر است: ما وارد «عصر پساسَواد» شدهایم؛ عصری که در آن سازمانهای ما به جای «ماشین جستجوی حقیقت»، به «ماشینهای بقای اجتماعی» تبدیل شدهاند.
بنبست تفکر در عصر پساسواد
در عصر پساسواد، حوصلهی تامل و استدلال لایه به لایه از بین رفته است. مغزها به جای فهمیدن، برای «واکنش» دادن و غرق شدن در جریان بیپایان نوشته، صدا و ویدیوهای کوتاه تربیت شدهاند. در این فضا، گفتگوهای سیاسی ما به جای «دیالوگ»، به «نوبتگیری برای حرف زدن» تبدیل شده؛ جایی که گوشها بازند اما ذهنها بسته.
این فقرِ مطالعه، دیالکتیک، گفتگو، و تامل باعث شده تا حرفها به شعار و میم، و برنامههای جامع به «داستانهای حوصلهسربر» تقلیل یابند. نتیجهی این پراکندگی فکری، در کنار پراکندگی جغرافیایی میلیونها ایرانی، باعث شده تا توان راهبردی دیاسپورا در گروههای کوچک و کَمکنش، و پروژههای کمکارمند و کممنابع حبس شود.
قبیلهگرایی به مثابه امنیت: تله دیونوسیوسی
انسانها در بنیاد «ماشین بقای اجتماعی» هستند. در محیطهای تحت فشار، عقلانیت تکانشی، گروهگرا و پرشور بر عقلانیت آپولونی (منطقی، سیستماتیک و نسبتن کند) غلبه میکند.
برای اغلب گروههای سیاسی و مدنی ایرانی که من تجربه کردهام، اولویتِ «عقلانیت اجتماعی» حفظ پیوندهای درونی و جایگاه رهبران قبیله است، نه رسیدن به یک پیروزی سیاسی واقعی که مستلزم ادغام یا همکاری با رقیب (نه دشمن) باشد. در این فضای قبیلهای، استدلال تنها ابزاری است برای برندهشدن در بحثهای داخلی، نه یافتن بهترین راهکار برای ایران.
تروما و کنشگری به مثابه عزاداری
یک ویژگی منحصربهفرد در اپوزیسیون ایران، ترویج «سوگ مزمن» است. بسیاری از اعضای این گروهها خود قربانیان مستقیم تروما هستند. دههها شکنجه و اعدام بهدست رژیم، ماموریت سازمانها را از «پیروزی استراتژیک» به «نشستهای سوگواری جمعی آنلاین» تغییر داده است.
سوگواری برای قربانیان و روضهخوانی سیاسی، «گرمای اجتماعی» تولید میکند–همان گرمای آتشی که در عصر پارینهسنگ و انسان شفاهی تجربه میکردند–که برای اعضا لذتبخشتر از همکاریهای پیچیدهی راهبردی است. در واقع، وفاداری به روایتِ رنج، جایگزین «چابکی» لازم برای توقف ماشین اعدام و تخریب بومسازگان شده است.
شبح رهبر کل و بتهای دستنیافتنی
ما هنوز از رویای خلا رهبری فردی بیدار نشدهایم. سایهی شاهان، رهبران معظم و ساختارهای پدرسالارانه هنوز بر ذهنیت سیاسی ما سنگینی میکند. این را «مغالطه توسل به مرجعیت» مینامند.
قدرت در این ساختارها با دانش دشمنی میکند؛ پیشنهادهای نوآورانه اغلب برچسب «ابزاری و صرفن-تکنیکی» میخورند و دائم از جنبهی «انسانی» مسئله صحبت میشود، تا اینگونه از راهدادن و پردازش ذهنی مورد نو سر باز زده شود؛ بهعلاوه اغلب رهبران تمایلی به «هوش جمعی» یا نهادهای استراتژیک ندارند، چون این واحدها «درجات آزادی» و استبداد رای آنها را محدود میکند.
از سوی دیگر، ترس از رژیم باعث شده تنها معدود افرادی جرات ایستادگی داشته باشند؛ این افراد به مرور به الگوهایی دستنیافتنی و مصون از نقد تبدیل میشوند که هرگونه انتقاد از آنها، نه یک نقد سیاسی، بلکه شکلی از «خیانت قبیلهای» تلقی میشود.
انحصار رسانهای و ابزارهای جمعی در دست قدرتهای خارجی
تلویزیون و منابع و ابزارهای رسانهای جمعی در دیاسپورای ایرانی عمدتن در مهار دولتها و نهادهای قدرت خارجی قرار دارند. این نهادها انگیزهها و برنامههای خود را بر روزنامهنگاری و زاویهی تحلیل روزمره تحمیل میکنند و بحثهای ما را به سمت منافع خودشان هدایت میکنند.
خروج از این انحصار تاکنون در بیشتر موارد به توسعهی خردهفرهنگها، جیوگیهای سطحی و پراکندگی بیشتر انجامیده و نتوانسته اثر منفی این انحصار را خنثی کند. در عصر پساسَواد، رسانههای مستقل هم به جای ایجاد عمق، اغلب به چرخهی واکنشهای کوتاه و قبیلهای دامن زدهاند.
پاشنه آشیل مالی: بیپولی و نبود نهادهای متمرکز
بیپولی مزمن و نبود نهادهای مالی متمرکز و قدرتمند (مانند کمپانی یهودی یا تعاونیهای مُندراگُن، یا انواع اتحادیههای اعتباری) یکی از بزرگترین ضعفهای ساختاری اپوزیسیون ایرانی است. این خلا باعث شده که کارهای اساسی پیش نروند و جریانهای پول «قلابدار» و ناموزون به راحتی وارد شده، فضاهای کاذب و ناسالم ایجاد کنند و سازمانها را بیشتر به سمت وابستگیهای کوتاهمدت و قبیلهای سوق دهند. بدون زیرساخت مالی مستقل، حتی بهترین ایدههای استراتژیک در همان سطح «ماشین بقای اجتماعی» باقی میمانند.
راه عبور: از قبیله به جمع
برای شکستن این چرخه تکراری و عبور از پراکندگی، صرفن ارائهی «نکات فنی» کافی نیست. ما باید سیستمهای تشویقی و انگیزشی را تغییر دهیم. برای مثال میتوانیم دست به بازآفرینی چارچوب معنایی ساختاری بزنیم و همکاری را به جای «فضایی که در آن هویتها فدا میشوند»، به عنوان «فضایی برای توانمندسازی و عاملیت گروه» طراحی کنیم. یا با مقایسهی نمونههای برجستهی شکست و پیروزی عرصهی عمومی و دیسکورس تغییر را به سمت الگوهای موفق هل بدهیم. همچنین میتوانیم با دستکاری طراحی همکاریها گامی به سوی همکاری دانشی-مشورتی برداریم، برای مثال پروژههایی مشترک و کوچک (فرافردی) بسازیم که در آن افراد از گروههای مختلف مجبور به کار روی یک هدف ملموس باشند، تا با شکستن دیوارههای قبیله، مقاومت در برابر جابجایی دانش را کاهش دهیم. یا...چه میدانم، یک غلطی بکنیم تا از این وضع اسفناک خارج شویم!