دیاسپورا، هویت، و کنگره
دربارهی پراکندگی ایرانیان و آنچه میتواند آن را به یک کنشگر سیاسی بدل کند.
ایرانیان خارج یک اجتماع واحد نیستند. لایههایی رسوبکرده از اجتماعهایی اغلب ناسازگارند، و تا وقتی تلاشهایشان را نهادینه نکرده باشد، «دیاسپورا» واژهی درستی برای تعریفشان نیست. نوشتار پیش رو دربارهی چرایی این برداشت، و دربارهی آنچه میتواند تغییرش دهد است.
گروههای ایرانیان ایدئولوژیهایی اغلب آشتیناپذیر دارند (سلطنتطلب، جمهوریخواه، چپ، فدرالیست تباری لیبرالِ سکولار) نسبتهای متفاوت با اسلام دارند، و خاطرات متفاوتی از اینکه در ایران چه کسی به چه کسی خیانت کرده است. آنها یک واحد سیاسی قابل نهادینهشدن نمیسازند؛ خردهحوزههایی رقیب میسازند که معمولن ترجیح میدهند یکدیگر را وتو کنند.
شکافهای تباری و مرکز–پیرامون هم بر بالای این وضعیت مینشینند، و همچون گسلهایی فعال عمل میکنند. آیا کنگرهی آزادی ایران میتواند این وضع را حل کند؟ هم آری، هم نه. ایدههایی دارم؛ اما نخست، تشخیص را ارائه میدهم.
هر گروه ایرانی پس از شکست و سرکوبی متفاوت از ایران بیرون آمده و ایدئولوژی جداگانهای حمل میکند. در میان این گروهها نسبت مشترک اندکی با ایران وجود دارد که بتوان براساسش این پراکندگی را دیاسپورا (با ویژگیهای یک عامل سیاسی موثر) خواند. آنچه بهجایش آن را به هم میچسباند، اسطورهی بازگشت است، و یک خلا مشترک مشروعیت و ایدئولوژی!
بدونِ نهاد، «دیاسپورا» تنها یک واقعیت جمعیتی را نام میبرد (ایرانیانِ بسیاری که بیرون از کشور زندگی میکنند) نه یک کنشگر سیاسی را. و این پراکندگی تنها مربوط به امروز نیست؛ در طول زمان هم لایهلایه رسوب کرده است.
ایرانیان در موجهایی مجزا از ایران رفتهاند و بهسختی میتوان جهان سیاسی مشترکی میانشان یافت: متخصصان و سلطنتطلبان پیش از ۱۳۵۷؛ تبعیدیان سیاسی سالهای ۵۷ تا ۶۰؛ مهاجران اقتصادی دوران جنگ با عراق و دههی ۷۰؛ و نسلهای پس از ۸۸ و پس از ۱۴۰۱ که جنبشِ سبز و «زن، زندگی، آزادی» شکلشان داد.
اینها گونههایی از یک هویت واحد نیستند. آنها ایرانهایی متفاوت را ترک کردند، و خاطراتی ناسازگار از اینکه ایران اصلن چه بود حمل میکنند. سلطنتطلبی که در ۵۷ رفت و کنشگر «زن، زندگی، آزادی» که در ۱۴۰۲ رفت، احتمالن یک گذرنامه ایرانی دارند و تقریبن هیچچیز دیگری از آن تخیل سیاسیای که «دیاسپورا» پیشفرض میگیرد بیششان مشترک نیست.
وقتی شکاف مرکز–پیرامون را هم روی این بگذاریم، تصویر کامل میشود. آنجا که یک گروه غیراکثریتی از «ما» از دیگرانی از همان «ما» مداوم تبعیض دیده باشد، دیگر تعلق به آن «ما» بدیهی نیست، بلکه وجود یک «ما»ی مشترک پرسشی است که هنوز پاسخ نیافته.
هر هویتی که نتواند صادقانه به رفع تمام اشکال تبعیض پاسخ دهد دوام نمیآورد.
پس چه چیزی تودهای چنین پارهپاره را به هم پیوند میزند؟
آیا ضدرژیم بودن یک هویت مشترک است؟ نه، چرا که تنها با آنچه در برابرش میایستد تعریف میشود، و تاریخ انقضایی مرگبار و بیمحتوا دارد و به تضادهای «ما»ی فعلی نمیپردازد. تنها میگوید چه را میخواهد ویران کند، ولی نمیگوید چه میخواهد بسازد یا چگونه پس از کنار زدن رژیم کنار هم زندگی کنیم. هویت منفی ما را به هم پیوند نمیزند.
ملیگرایی هم شکست میخورد، چون بیش از حد زمخت و انعطافناپذیر است، و بهحکم ساختارش، طردکننده. اگر مبتنی بر تبار باشد دیگری/جداییساز است (فارس، و کورد و بلوچ و عربمحور همه در تفاوت تعریف شدهاند) و اگر سرزمینی باشد، میان گروههای تباری هممحل نگرانی امنیتی عمیق ایجاد میکند.
در هر دو حالت، «ما» را با تبار یا سرزمین تعریف کردن، مقولاتی که در آن برخی از گروههای مردمی به شکلی بیرون گذاشته میشوند، مورد توافق گروههای مردمی قرار نمیگیرد. نمیتوان فارس و کورد، سلطنتطلب و کنشگر ۱۴۰۱، مومن مسلمان و سکولار، و وطن و تبعید را در یک «ما» تباری-سرزمینی قرارداد.
اما برای این هویتهای پارهپاره چسبهای بهتری هست. در آلمان بعد از جنگ «میهندوستی قانوناساسی» (Verfassungspatriotismus) برای موضوع مشابهی ابداع شد. هابرماس و اشترنبرگر آن را برای کشوری ساختند که نمیتوانست هویت سیاسیاش را بر دو چیزی که معمولن آن را تامین میکنند (قومیت و تاریخِ ملی) بنا کند، چون دوران نازی هر دو را مسموم کرده بود.
ابژهی تعلق میشود خود چارچوب حقوق و نظمِ قانوناساسی و اصولش. از آن پس یک آلمانی میتوانست به تضمین کرامت انسانی در قانون اساسی وفادار باشد، نه به خون یا به گذشتهای پرشکوه. هویت، «ارزشهای نهادینهشده» شد.
استدلال برای ایران، از نمونهی آلمانیاش هم قویتر است. آلمان به سراغ این موضوع رفت چون هویت ملیاش اخلاقن بیاعتبار و ناپایدار شده بود. ایران اما میتواند بهسراغش برود چون یک هویت ملی واحد، در ساختار ناممکن است، نه قومِ واحدی هست، نه تاریخی مورد توافق، نه اسطورهی بنیانگذاریای که همه را در بر بگیرد.
آلمان به جانشینی برای یک هویت آلوده نیاز داشت. ایران به یک هویت نخستین نیاز دارد، جایی که هویت تباری–ملی از اساس هرگز در دسترس نبوده. آنچه برای آلمان یک ضرورت اخلاقی است، برای ایران یک ضرورت منطقی است.
اعتراض صادقانه: منتقدان میگویند میهندوستی قانونپایه برای پیوند بیش از حد نازک است، و وفاداری به حقوق و رویهها نمیتواند آن کشش عاطفی، آن آمادگی برای فداکاری را بسازد که قومیت یا دین میسازد. اگر به وضع امروز آلمان نگاه کنید، این استدلال منصفانه است. اما —
(الف) برای ایران گزینههای ستبر یا در دسترس نیستند یا در حال فروپاشیاند، پس گزینهی نرم تنها چارچوبی است که همه را در بر میگیرد. و (ب) این خودش یک مزیت است: هویتی که بهقدر کافی نازک باشد و میان مردمان به آسانی مشترک شود، دقیقن همان چیزی است که این وضعیت میطلبد.
وزن عاطفی این چنین هویتی از انتزاع نمیآید. از نهادها و کنشهایی میآید که ارزشها را به کار درمیآورند. و این همان چیزی است که هر مانیفست اپوزیسیون ایرانی از قلم میاندازد.
ارزشها بهمثابهی یک بیانیه، قابلیت پیوندزدن مردم را ندارند. مانیفست هر سازمان اپوزیسیون ایرانی را که بخوانی از پیش اعلامیهی جهانی حقوق بشر و آزادیهای بنیادین را فهرست کرده، ولی هیچکدام از این نهادها هویتی پیوندزننده نساختهاند، چون فهرستکردن ارزشها هویت مشترک نمیسازد.
آنچه ارزشها را به هویت بدل میکند، نهادهاییاند که آنها را به ارزشهای زیسته بدل میکنند: جاهایی که فرد در چارچوب ارزشها مشارکت میکند، بهواسطهی آنها بهرسمیت شناخته میشود، از راهشان چیزی به دست میآورد، و از آنها دفاع میکند چون حالا مال خود اوست.
میهندوستی قانوناساسی در آلمان کار کرد، نه چون هابرماس نوشتش، بلکه چون دادگاه قانون اساسی، مدرسهها و دههها کنش اجتماعی، قانون اساسی را چنان به اجرا درآوردند که تعلق به آن واقعی شد. هویت از پی نهاد آمد، نه برعکس.
پس دلیل نبود یک هویت ارزشمحورِ ایرانی این نیست که کسی ارزشها را نگفته است، بلکه این است که نهادها به شکلی موثر آنها را به عمل درنمیآورند، پس ارزشها هرگز به شکلی موثر به تعلق زیستهی افراد بدل نمیشوند. شکاف همینجاست. و این شکافی است که کنگرهی آزادی ایران احتمالن در موقعیتی کمنظیر برای بستنش قرار دارد.
ستون فقرات کل استدلال: توده چندپاره است ← هیچ هویت ستبری پیوندش نمیزند ← تنها یک هویت ارزشمحور میتواند همه را در بر بگیرد ← اما ارزشها تنها وقتی پیوند میسازند که در عمل زیسته نهادینه شوند. ساختنِ نهادها و ساختنِ آن «ما»، یک کنش واحدند.
به همین دلیل، دیاسپورا یک دستاورد است، نه یک واقعیت. دستاورد، نهادهاست؛ و هویت، چیزی است که در نتیجهی کار آنها تهنشین میشود. و اینجاست که موقعیتِ کنگره اهمیت پیدا میکند.
کنگره تکثرگراترین چارچوب موجود ایرانی است، و از همینرو بهترین گردآورندهی ممکن برای یک پروژهی توزیعشدهی هویتسازی، و البته نه مالک آن. نقشش میزبانی، پیونددهی، و تضمین یک پلتفرم مشترک ارزشها در میان فضاهای پرشمار سازماندهی است.
ترکیب آن، یعنی گروهها و احزاب متعدد عضوش، گسترهی تباری و فکری زیر چترش، همهی اینها یعنی شکلش از پیش با محتوای میهندوستی قانونپایه همخوان است: یک «ما» که با یک چارچوب مشترک تعریف میشود، نه با یک موضع محتوایی مشترک.
هدف نهایی این است که بتوان گفت:
«ما گستردهترین چارچوب موجودیم، و وقتی پیروزیم که هویت ما از نهادمان فراتر برود.
آنگاه که اتحادیهها، انجمنهای محلی، نهادهای فرهنگی و ائتلافهای دیگر همه همان کف ارزشی را به عمل درآورند، ما بافت پیونددهنده بودهایم.»
موفقیت، فراتررفتن دیگران از ماست!
سازماندادن اکثریت سازماننیافته، در این نقطه از تاریخ ما، مهمترین کار کشور است. پس سازماندهی گردآمده حول کنگره در عمل چه شکلی دارد؟
کارکرد کنگره، چارچوب است، نه عملیات میدانی.
کنگره سه کار میکند که یک جنبش پراکنده برای خودش نمیتواند: کف مشترک ارزشها را تعیین و تضمین میکند (تابعیت از محل + حقوق بنیادین، فردی و جمعی)؛ زیرساخت پیوند فراهم میکند؛ و میزی است که پیرامونش گروههای مردمی برابر گرد میآیند.
اما کنگره هنوز آماده نیست. هنوز ظرفیت آموزش، روشها، ابزار مشورتی، و پیمان بهرسمیتشناسی متقابل را ندارد؛ همان چیزهایی که به تلاشهای محلی اجازه میدهند بیآنکه از جایی فرمان بگیرند، به هم پیوند بخورند. اما آن میز مهم وجود دارد، و همین سختترین چیزی است که باید از صفر ساخته میشد.
مزیت نسبی کنگره، تجربهی تجمیعشدهی احزاب و نهادهای عضو از شکست و پیروزی، در سراسر گسترهی چندفرهنگیشان است، اما تنها وقتی که همرسانی شود، نه اینکه در رقابت هدر رود. این تجربه باید همچون یک کارکرد انتقالی عملیاتی شود.
اگر احزاب و اعضای باتجربهی جامعهی مدنی همچون مربی و همرسان روشها عمل کنند، کنگره به جایی بدل میشود که تجربهی سازماندهی دهها نهاد مدنی و حزب، متخصصهای تبعیدی، سازماندهندگان جنبش زنان،… به روشهایی مشترک بدل میشوند، و در دسترس هرکسی قرار میگیرند تا هرچیزی که فرد و جامعه نیاز دارد را بسازد.
اینگونه کنگره از اعضایش «باارزشتر» عمل میکند: نه با گرفتن وزنشان، بلکه با بدلشدن به جایی که تجربهشان دارایی مشترک میشود. و هر سلول پیوسته از همان آغاز بر الگوی تبعیتازمحل-بهعلاوه-حقوق ساخته میشود، و برای سازماندهی غیرمتمرکز آموزش میبیند.
پس ساختار در «دیانای» خود غیرمتمرکز رشد میکند، واکسینه در برابرِ واکنشهای مرکزگراست، چه یک گروه محلهای فارس باشد، چه یک جامعهی غیرفارس درتبعید. روش، هویت را حمل میکند. و هویت، از کنش تهنشین میشود، نه از یک مانیفست.